قیام امام حسین

فلسفه قیام امام حسین (ع)
بخش اول : دعوتکوفیان

بازتاب خبرمرگ معاویه در کوفه
خبر مرگ معاویه در شهر کوفه منتشر گردید، کوفیان به محض اطلاع از این خبر و این که امام حسین علیه السلام و عبدالله بن زبیر بار بیعت با یزید نرفته اند و در مکه پناهنده شده اند، در خانه شخصى به نام سلیمان بن صرد خزاعى جمع شدند، خداوند را شکر مى نمودند از این که سرانجام معاویه هلاک گردید، در این حال سلیمان برخاست و سخنرانى کرد که : اى شیعیان ! بدانید که معاویه ستمگر به هلاکت رسیده و یزید شراب خوار به جاى او بر تخت سلطنت نشسته است ، امام حسین علیه السلام در چنین شرایطى از بیعت با یزید سر باز زده و به سمت مکه شتافته است .
شما شیعیان او و پیش از این جزو شیعیان پدر بزرگوار او بودید، اینک اگر در خود این را مى بینید که مى توانید یاور او باشید و با دشمنان جهاد کنید، پس ‍ نامه اى بنویسید و او را دعوت نمایید؛ اما اگر مى ترسید و مى دانید که نمى توانید او را یارى کنید و از او پیروى نمایید، پس فریبش ندهید و او را در مهلکه نیاندازید.
آن ها گفتند: اگر امام به سوى کوفه بیاید، ما همگى به دست ارادت و بندگى با او بیعت خواهیم کدر و در یارى او جهاد با دشمنانش جانفشانى ها خواهیم کرد.
 اى پسر رسول خدا! به سوى مابیا
پس از این گفتگوها، سلیمان بن صرد و مسیب بن نجبه و رفاعه بن شداد بجلى و حبیب بن مظاهر و دیگر شیعیان نامه اى براى امام حسین علیه السلام فرستادند و در آن نامه پس از حمد و ثناى الهى و گفتن خبر هلاکت معاویه این چنین بیان کردند که :
اى پسر رسول خدا! به سوى ما بیا؛ زیرا ما امام و مقتدایى نداریم و به شهر ما قدم رنجه کن ، شاید که از برکت وجود شما خداوند حق را بر ما آشکار گرداند.
نعمان بن بشیر والى کوفه در قصر حکومتى خود ذلیل است ، او خودش را امیر ما مى داند، اما ما او را به عنوان امیر و حاکم بر خود نمى شناسیم و به امیرى نمى خوانیم و در نماز جمعه او حاضر نمى گردیم و در اعیاد براى برگزارى نماز همراه او خارج نمى گردیم ، اگر بدانیم که آن حضرت به سوى شهر ما تشریف مى آورد، نعمان را از کوفه بیرون مى کنیم تا به شامیان ملحق شود. والسلام .
 دوازده هزار نامه دعوت
این نامه ها مرتب و پشت سر هم به امام مى رسید تا آن که در یک روز، شمار این نامه ها به ششصد نامه رسید، امام با دریافت این نامه ها باز هم تاءمل و صبر مى نمود و جوابى نمى داد تا آن که دوازده هزار نامه به سوى امام فرستاده شد.
امضاى هجده هزارمسلمان
((کوفه )) اصلا اردوگاه بوده است ، از اول هم به عنوان یک اردوگاه تاءسیس ‍ شد. این شهر در زمان خلیفه عمر بن الخطاب ساخته شد، قبلا حیره بود. این شهر از سعد و قاص ساخت . همان مسلمانانى که سرباز بودند، و در واقع همان اردو، و در آنجا براى خود خانه ساختند و لهذا از یک نظر قوى ترین شهرها عالم بود.
مردم این شهر از امام حسین دعوت مى کنند، نه یک نفر، نه دو نفر، نه هزار نفر، نه پنجاه هزار نفر و نه هزار نفر بلکه حدود هیجده هزار نامه مى رسید که بعضى از نامه ها را چند نفر و بعضى دیگر را شاید صد نفر امضا کرده بودند که در مجموع شاید حدود صد هزار نفر به او نامه نوشته اند.
اینجا عکس العمل امام چه باید باشد؟ حجت بر او تمام شده است . عکس ‍ العمل ، مثبت و ماهیت عملش ، ماهیت تعاون است ، یعنى مسلمانانى قیامى کرده اند، امام باید به کمک آنها بشتابد. اینجا دیگر عکس العمل امام ماهیت منفى و تقوى ندارد، ماهیت مثبت دارد کارى از ناحیه دیگران آغاز شده است ، امام حسین باید به دعوت آنها پاسخ مثبت بدهد. اینجا وظیفه چیست ؟ در آنجا وظیفه نه گفتن بود. از نظر بیعت ، امام حسین فقط باید بگوید: نه ، و خودش را پاک نگهدارد و نیالاید. و لهذا اگر امام حسین پیشنهاد ابن عباس را عمل مى کرد و مى رفت در کوهستان هاى یمن زندگى مى کرد که لشکریان یزید به او دست نمى یافتند، از عهده وظیفه اولش ‍ برآمده بود؛ چون بیعت مى خواستند، نمى خواست بیعت بکند؛ آنها مى گفتند: بیعت کن ، مى گفت : نه از نظر تقاضاى بیعت و از کوهستان هاى یمن که ابن عباس و دیگران پیشنهاد مى کردند، وظیفه اش را انجام داده بود
اما اینجا مساءله ، مساءله دعوت است ؛ یک وظیفه جدید است ؛ مسلمان ها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضاء داده اند. اینجا اتمام حجت است .
چرا سیدالشهداء به سوى کوفه رفت ؟
امام حسین علیه السلام با نهایت درایت و کیاست و از هر راه مشروع و ممکن ، همه تلاش خویش را براى حفظ خویش و خاندانش به کار گرفت ؛ اما برایش میسر نشد. چرا که رژیم سیاه کار اموى ، زمین و زمان را بر او تنگ ساخته و قرارگاه امنى برایش ننهاده بود. یزید به فرماندارش در مدینه نوشت ، پیش از آنکه نداى حق طلبانه حسین علیه السلام طنین انداز گردد، او را در همان نقطه نابود سازد! آن حضرت با شرایطى ، بسان شرایطى خروج موسى از قلمرو فرعون ، ترسان و نگران از مدینه خارج شد و این آیه را تلاوت کرد:
فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنى من القوم الظالمین
پس از حرکت از مدینه : به سرزمین وحى و حرم امن الهى پناه برد به نقطه اى که خدایش آنجا را براى همه موجودات ، حتى کافر و قاتل ، پرنده و درنده ، گیاه و درخت ، منطقه امن اعلان کرده بود تا همگان در پرتو آن از قصاص و کیفر و شکار و ضربه خوردن و قطع شدن در امان باشند. اما رژیم تجاوزکار اموى ، در آنجا نیز دست بردار نبود به همین جهت نقشه دستگیرى یا ترور ناجوانمردانه آن حضرت را در دستور کار خویش قرار داد و او در حالى که احرام بسته بود، امکان تمام کردن مراسم شعائر حج خویش را نیافت . به ناچار از احرام خارج شد و در حالى که در کشور پهناور اسلامى قرارگاه امنى نداشت ، تصمیم به ترک حرم گرفت .
در این شرایط بود که وظیفه ظاهرى او را متوجه کوفه ساخت ، چرا که همه مردم آن ، طى نامه هاى متعددى ، مراتب فرمانبردارى خویش را نگاشته  و حجت را بر آن گرامى تمام ساخته و طبق معیارهاى ظاهرى ، خلافى نیز مشاهده نمى شد؛ به ویژه که سفیر آن حضرت ، جناب مسلم بن عقیل نیز طى گزارش مشروحى ، جریان بیعت و آمادگى آنان را براى پیروى از پیشواى به حق خویش گزارش داده بود(150) و دیگر راهى براى رد دعوت آنان نداشت .
اما هنگامى که آمد و شرایط نامطلوب جدید و پیمان شکنى آنان را نگریست ، دیگر راه بازگشت نداشت ، با این وصف اگر بخواهد برگردد و اگر به سوى کوفه نرود به کجا برود؟
اصولا باید گفت که : اگر به سوى کوفه نمى رفت ، در حالى که زمین با گستردگى اش با شقاوت بنى امیه بر او تنگ مى نمود، به کجا مى رفت ؟ دلیل این شرایط سخت ، سخنان خود اوست .
از آن جمله به برادرش محمد، که به آن حضرت یادآورى مى کرد تا به سوى یمن یا بیابان ها و شکاف کوه هاى دور دست برود، فرمود:
وایم الله لو کنت فى حجر هامه من هوام الارض یستخرجونى حتى یقتلونى
به خداى سوگند! اگر در لانه جنبندگان زمین باشم ، مرا در خواهند آورد تا خونم را بریزند و با کشتن من به هدف پست خویش برسند...
و نیز سخن آن گرامى در جواب فرزدق است ؟، پس از حرکت کاروان امام حسین علیه السلام از مکه ، بدان بر خورد و ضمن احترام ، دلیل ناتمام گذاشتن مراسم و شعائر حج و شتاب به سوى کوفه را جویا شد که فرمود:
((اگر چنین نمى کردم بازداشت مى شدم و در حرم امن الهى مورد بى حرمتى قرار مى گرفتم .))(152)
((... بنى امیه ثروتم را مصادره کردند، شکیبایى ورزیدم ، با فحاشى و شرارت ، حرمت مرا در هم شکسته صبر کردم ، اینکه برآنند تا خونم را به زمین بریزند که ناگزیر از حرم خدا و پیامبر خارج شدم .))(153)
و نیز سخن آن حضرت به یکى از شیوخ عرب به نام عمرو بن لوذان ، در یکى از منزلگاه هاى میان مکه و کوفه است که ضمن ملاقات با آن گرامى و آگاهى از هدف کاروان حسین گفت : ((تو را به خداى سوگند مى دهم که از رفتن به کوفه منصرف و از همین جا باز گردى ؛ چرا که در آنجا جز با شمشیرها و نیزه هاى آخته رو به رو نخواهى شد)).
آنگاه اضافه کرد که :
((اگر دعوت کنندگان شما، به راستى اطمینان مى دهند که جلو فتنه و آشوب را بگیرند و با آماده ساختن اوضاع ، بهاى سنگین این دعوت را تضمین و شرایط را فراهم سازند، حرکت به سوى آنان مانعى ندارد؛ اما با شرایط را فراهم سازند، حرکت به سوى آنان مانعى ندارد؛اما با شرایطى که خودت هم پیش بینى مى کنى ، رفتن به سوى کوفه ، جز گام سپردن به یک ورطه خطرناک نیست )).
امام حسین علیه السلام فرمود:
لیس یخفى على الراى و لکن الله تعالى لا یغلب على امره مصلحت براى من پوشیده نیست ، اما اراده و برنامه خدا، تغییر ناپذیر است . سپس ‍ اضافه فرمود:
والله لا یدعوننى حتى یستخرجوا هذه العلقه من جوفى (154) اینان هرگز دست از من بر نخواهند داشت ، جز اینکه خونم را بریزید.
دقت در جملات آن حضرت ، واقعیت اوضاع و شرایط و حرکت آگاهانه آن گرامى را روشن مى کند، براى نمونه :
1 - جمله ((و لکن الله لا یغلب على امره )) در آخرین سخن او، بیانگر تکلیف واقعى است که ترسیم شد.
2 - و جمله ((والله لا یرعوننى ...)) بیانگر شرایط اضطرار.
3 - و جمله ((حتى یستخر جوا هذه العلقه )) اشاره به شدت فاجعه و مصیبتى که در همان آغاز کار، دل او را خون کرده است .
نکته دیگر این است که : اگر امام حسین علیه السلام با آنان دست بیعت هم مى فشرد، باز هم ، خون پاکش را مى ریختند. شاهد بر این مطلب سخن ابن زیاد است که مى گفت : ((باید نخست به فرمان من و یزید گردن نهد، پس از آن در مورد او تصمیم خواهیم گرفت .))
و نیز سخن شمر اس که مى گفت : ((باید نخست دست بیعت بفشارد و آنگاه در مورد او خواهیم اندیشید.)).

بخش دوم : رد بیعت با یزید

نامه یزید به ولید بن عتبه
معاویه - که خداوند او را لعنت کند - در شب پانزدهم ماه رجب سال شصت هجرى به درک واصل شد و فرزند او یزید لعنه الله علیه جانشین او گشت و شروع به برنامه ریزى براى خلافت خود نمود. یزید در ابتداى امر، نامه اى براى ولید بن عتبه ، پسر ابوسفیان که حاکم مدینه بود، فرستاد و به او این گونه دستور داد که : اى ولید! باید از ابو عبدالله حسین و عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر و عبدالرحمن بن ابوبکر، براى من بیعت بگیرى و بر آن ها سخت بگیر و هیچ عذر و بهانه اى را از ایشان قبول نکن و هر کدام از آن ها که بیعت با من امتناع نمود، سرش را از تن جدا کرده و براى من بفرست !
 فاتحه اسلام را بایدخواند!
امام حسین (ع) در کوچه هاى مدینه با مروان حکم ملاقات نمود، مروان گفت : یا ابا عبدالله ! من خیر خواه توام ، بیا و نصیحت مرا قبول کن !
امام فرمودند، نصیحت تو چیست ؟
مروان گفت : به تو پیشنهاد مى کنم با بیعت با یزید موافقت نمایى ؛ زیرا این کار به صلاح دین و دنیاى تو را در بر دارد.
امام فرمودند: انا لله و انا الیه راجعون و على الاسلام السلام . سخنان مروان تا حدى حیرت انگیز بود که سبب شد، حضرت کلمه استرجاع را بگوید و بفرماید که : فاتحه اسلام خوانده است ، هنگامى که امت اسلامى به خلیفه اى همانند یزید مبتلا شوند: همانا از جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود:
خلافت بر خاندان ابوسفیان حرام است .
گفتگوى بسیارى میان مروان و امام حسین علیه السلام در گرفت تا آن که مروان با خشم و عصبانیت از امام جدا شد.
نپذیرفتن بیعت با یزیدفاسق
وقتى امام حسین علیه السلام از مدینه خارج مى شد کنار قبر پیامبر صلى الله علیه و آله و قبر را در آغوش گرفت و گریه شدیدى کرد، با آن حضرت خداحافظى نمود و فرمود: پدر و مادرم فدایت یا رسول الله ! از جوار تو به اجبار خارج مى شوم ، آنچه باعث جدایى بین من و تو شد این بود که مى بایست با یزیدى بیعت مى کردم که شرابخوار و فاسق است . اگر بیعت کنم کافر شده ام و اگر اباکنم ، کشته مى شوم . پس من از نزد تو به اجبار خارج مى شوم . خداحافظ یا رسول الله .
حضرت ساعتى به خواب رفتند، در خواب پیامبر صلى الله علیه و آله را دیدند که نزد او ایستاده و مى فرماید: پسرم ! پدر تو و مادر و برادرت به من ملحق شدند و اینها در منزل زندگى جاودان مجتمع اند ما مشتاق توایم ؛ پس ‍ زودتر نزد ما بشتاب ، بدان پسرم که براى تو درجه اى پوشیده از نور خداست و به آن نمى رسى مگر با شهادت و چه نزدیک شده آمدنت نزد ما.(159(من هرگز تنبه ذلت نخواهم داد
((محمد بن عمر)) اینگونه روایت کرده است که : از پدرم عمربن على بن ابى طالب شنیدم که به دایى هاى من ؛ فرزندان عقیل مى گفت :
هنگامى که برادرم حسین علیه السلام در مدینه از بیعت کردن با یزید سرپیچى کرد، من خدمت حضرت رفتم ، دیدم که آنجناب تنها بشسته و کسى در حضورش نیست ، عرض کردم : یا ابا عبدالله ! فدایت شوم ، برادرت ابا محمد، امام حسن علیه السلام از قول پدرت به من مى گفت ...
تا این حرف را زدم ، گریه امانم نداد و شروع به گریستن کردم ، آن حضرت مرا در آغوش کشید و فرمود: ((آیا به تو خبر شهادت مرا داد))؟
من گفتم : خدا نکند اى پسر رسول خدا!
فرمود: ((تو را به حق پدرت قسم مى دهم که به سؤ الم پاسخى دهى ، آیا امام حسن علیه السلام خبر شهادت من را به تو داد))؟
من به آن حضرت گفتم : آرى ! کاش از آنها کناره نمى گرفتى و تن به بیعت مى دادى !
امام علیه السلام فرمودند: ((پدرم از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل مى کرد که آن حضرت صلى الله علیه و آله به ایشان اینگونه فرموده بودند که : ((من و او (على علیه السلام ))هر دو به تیغ کینه و ستم کشته مى شویم و مزارمان نزدیک یکدیگر است ، آیا تو فکر مى کنى آنچه را که تو مى دانى من نمى دانم ؟ همانا که من هرگز تن به ذلت نخواهم داد و مى دانم روزى که (مادرم ) زهرا علیهاالسلام ، پیامبر صلى الله علیه و آله را ملاقات کند، به آن حضرت صلى الله علیه و آله و سلم شکایت ستم هایى که امت او در حق فرزندانش نمودند را خواهد کرد و حتى یک نفر از کسانى که دل فاطمه علیها السلام را درباره فرزندانش به درد آورده اند، داخل بهشت نخواهد شد.))(160)
چرا امام حسین (ع) بایزید صلح نکرد؟
اگر حسین بیعت کرده بود جانش در امان بود؟ آبرویش محفوظ بود؟ معاویه با این که رعایت ظاهر را تا اندازه اى مى کرد حضرت مجتبى در مجلس بود خطیب را مى فرستاد سب على را بکند امام حسن مجتبى چاره اى نداشت موقعیت این طور اقتضاء مى کرد.
اما در مورد حضرت سیدالشهداء زمینه طور دیگرى برایش فراهم شده بود اگر بیعت مى کرد باید همپیاله یزید بشود. آن وقت مگر یزید دست بر مى داشت ؟ مگر امام حسن را راحت گذاشتند نه عاقبت او را کشتند، یزید هم که محافظه کارتر از معاویه نبود بلکه در بروز خیانت و شقاوت زیاده روى مى کرد.
پس بنابراین جواب امثال ابن تیمیه سنى (که در کتاب منهاجش مى نویسد چرا حسین با یزید صلح نکرد؟) واضح مى شود جنایت شیخک ! مگر امام حسن با معاویه صلح نکرد؟ آیا معاویه شرایط صلح را رعایت کرد؟ آیا دست از فتنه و فساد برداشت ؟ آیا غارت و کشتار شیعیان خاتمه یافت ؟ در آخر آیا حسن را به زهر جفا نکشت ؟ دیگر از یزید پلید چه انتظارى مى توان داشت بر فرض که امام حسین هم بیعت مى کرد آیا اگر یزید امان مى داد به گفته اش اطمینان بود؟
 تقیه بر حسین حرامبود!
از لحاظ اخروى هم اگر امام حسین علیه السلام با یزید بیعت مى کرد حرام واقعى مرتکب شده بود اینجا تقیه بر حسین علیه السلام حرام بود، زیرا وضع زمان طورى بود که اگر ابى عبدالله خلافت یزید را تصویب مى فرمود اسلام از بین مى رفت خودش فرمود که شنیدم از جدم رسول خدا صلى الله علیه و آله که فرمود:
هرگاه سلطان جائرى که هتک حکم خدا و سنت پیغمبر مى کند و حرمت عباد را مى شکند هر کس با او اظهار مخالفت نکند، به قول یا به فعل ، حق است بر خدا که او را با آن ظالم محشور فرماید.
یعنى یزیدى که شراب خوارى و زناکارى و قمار بازى او علنى است ، اگر من اظهار مخالفت نکنم به حکم خدا جایم با یزید یک جا است .
اگر با یزید بیعت مى کرد تمام زحمات جدش از بین مى رفت ، این همان یزیدى است که صریحا منکر پیغمبرى و نزول وحى مى شد
لعبت هاشم بالملک فلا ///خبر جاء ولا وحى نزل
وقتى که مزاحمى نمى دید این عقیده را اعمال مى کرد، زور است ، به زور آثار رسالت را محو مى کرد.
حسین (ع) بر سر دوراهىصلح یا جهاد؟!
وضع زمان ابى عبدالله الحسین علیه السلام و در نتیجه تکلیفى که متوجه ایشان بود با سایر ائمه متفاوت بود، در قسمتى از زمان شده بود که جز با قیام و کشته شدنش ، دین باقى نمى ماند، به تعبیر دیگر حسین علیه السلام بر سر دو راهى ایمان و کفر بود، اگر ساکت مى نشست و بیعت مى کرد با سکوت و بیعتش کفر یزید را امضا کرده بود.
از این گذشته ، حسین علیه السلام را راحت نگذاشتند تا فقط بى طرف و ساکت باشد از او بیعت مى خواستند یا بگو یزید و کارهایش از شراب و قمار و زنا و غیره درست است و با بیعت او را تصدیق کن یا خدا، و ایمان و تقوى و عدالت و فضیلت یا کشته شو.
اگر حسین علیه السلام (استغفر الله ) طالب دنیا بود بهترین وسائلش را فراهم مى کردند فقط اقرار بکند یزید جانشین پیغمبر است ، اما اگر زیر بار نرود باید مالش از کفش برود سر به بیابان بگذارد آخرش هم او را بکشند.
اینجا جاى توحید در عبودیت است ، استقامت در راه خدا و یکتاپرستى و پشت پا به هوا و هوس و هر آنچه جز خدا است .
 علت اصرار یزید بهبیعت
براى اینکه موقعیت امام حسین را در برابر یزید بهتر بفهمیم به کتب تواریخ که مراجعه مى کنیم ، مى بینیم تمام توجه عالم اسلامى در آن وقت به حسین بود. ابن زبیر با آن نفوذ و طمطراق تحت الشعاع آقا بود، وقتى که امام حسین مى خواست حرکت کند گفت : آقا کجا مى روید؟ شما مطاع باشید من مطیع . اگر امام حسین با یزید بیعت کرده بود، دیگر چه کسى مى توانست مقابل یزید لا و نعم گوید؟ لذا از نفوذ معنوى و حسب و نسب بى نظیر حسین علیه السلام بیمناک بود که به والى مدینه نوشت : اگر بیعت نکرد او را بکش !
وقتى که به مکه هجرت کرد هنگام مراسم حج که جمعیت از اطراف بلاد اسلامى جمع مى شوند بیم این بود که اطراف حسین را بگیرند و سلطنت یزید در خطر بیفتد. لذا عمرو بن سعید بن العاص را که والى مکه بود ماءمور کرد که سى نفر در لباس احرام بروند و اسلحه ها را پنهان کنند و حسین را هر کجا هست هر چند در مسجد الحرام باشد، بکشند.
ابن عباس پس از واقعه کربلا در نامه اى که به یزید نوشت همین موضوع را ضمن سرزنش او تذکر داد که : تو همان کسى هستى که عمرو بن سعید را با سى نفر ماءمور قتل حسین کردى و حال آن که مکه حرام امن خداست .
عوامل مؤ ثر در قیام حسین(ع)
در قیام حسین علیه السلام چند عامل را باید در نظر گرفت :
الف - از امام حسین براى خلافت یزید بیعت و امضاء مى خواستند. آثار و لوازم این بیعت و امضاء چقدر بود؟ و چقدر تفاوت بود میان بیعت با ابوبکر یا عمر یا عثمان و صلح با معاویه و میان بیعت با یزید. به قول عقاد اولین اثر این بیعت امضاء ولایت عهد و وراثت خلافت بود.
ب - خودش مى فرمود: اصلى در اسلام است که در مقابل ظلم و فساد نباید سکوت کرد، اصل امر به معروف و نهى از منکر. خودش از پیغمبر روایت کرد: من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرم الله ایضا مى گفت : الا تزون ان الحق لا یعمل به ...
ج - مردم کوفه از او دعوت به عمل آوردند و نامه نوشتند و هجده هزار نفر با مسلم بیعت کردند. باید دید آیا عامل اصلى ، دعوت اهل کوفه بود، و الا ابا عبدالله هرگز قیام یا مخالفت نمى کرد، بلکه تاریخ مى گوید: چون خبر امتناع امام حسین از بیعت به کوفه رسید، مردم کوفه اجتماع کردند و هم عهد شدند و نامه دعوت نوشتند. روز اول که در مدینه بود از او بیعت کردن با یزید صحه گذاشتن بر حکومت او بود که ملازم بود با امضاء بر نابودى اسلام : و على الاسلام السلام اذقد بلیت الامه براع مثل یزید پس ‍ موضوع امتناع از بیعت خود اصالت داشت . حسین علیه السلام حاضر بود کشته بشود و بیعت نکند؛ زیرا خطر بیعت خطرى بود که متوجه اسلام بود نه متوجه شخص او، بلکه متوجه اساس اسلام یعنى حکومت اسلامى بود، نه یک مسئله جزئى فرعى قابل تقیه .
اما موضوع دوم نیز به نوبه خود اصالت داشت . از این نظر این جهت را باید مطالعه کرد که آیا شرط امر به معروف ؛ یعنى احتمال اثر و منتج بودن در آن بود یا نه ؟ از گفته هاى خود امام حسین که مى فرمود: ثم ایم الله لا تلبثون بعدها الا کریثما یرکب الفرس حتى تدور بکم دور الرحى و تقلق بکم قلق المحور
یا در جواب شخصى که (ریاش ) نقل مى کند فرمود: ان هولاء اخافونى و هذه کتب اهل الکوفه و هم قاتلى فاذا ذلک و لم یدعوا لله محرما الا انتهکوه بعث الله الیهم من یقتلهم حتى یکونوا اذل من قوم الامه (فرام الامه )
و همچنین است جمله هایى که در وداع دوم به اهل بیت خودش فرمود: استعدوا للبلاء و اعلموا ان الله حافظکم و منجیکم من شر الاعداء و یعذب اعادیکم بانواع البلاء از اینها معلوم مى شود که امام حسین توجه داشت که خونش بعد از خودش خواهد جوشید و شهادتش سبب بیدارى مردم مى شود پس شهادتش مؤ ثر بود.
اما از نظر سوم : از این جهت همین قدر مؤ ثر بود که امام را متوجه کوفه کرد. اما آیا اگر به کوفه نمى رفت ، در محل امن و امانى بود؟ اگر در مکه یا مدینه هم بود چون از بیعت امتناع مى کرد و به علاوه به خلافت یزید معترض بود دچار خطر بود و امام حسین ابا داشت که در مکه حرم خدا کشته شود و شاید از اینکه در حرم پیغمبر هم کشته شود ابا داشت . اینکه در وسط راه به اصحاب حر گفت و از نامه عمر و سعد به ابن زیاد بر مى آید که در خود کربلا به عمر سعد هم گفته است : اگر نمى خواهید بر مى گردم ، فقط ناظر به این قسمت است که چرا به عراق آمد نه اینکه قضیه فقط یک جنبه دارد و آن هم جنبه دعوت و بعد هم پشیمانى از آمدن به عراق است . امام حسین که نگفت مردم کوفه نقض عهد کردند پس من بیعت مى کنم یا اینکه دیگر موضوع اعتراض به خلافت یزید را پس مى گیرم و ساکت مى شوم
نرفتنزیر بار و لایتعهدى یزید
سلطنت و ولایتعهدى همان طرز حکومت شوم و باطلى است که حضرت سیدالشهداء علیه السلام براى جلوگیرى از برقرارى آن قیام فرمود و شهید شد. براى این که زیر بار ولایتعهدى یزید نرود و سلطنت او را به رسمیت نشناسد قیام فرمود و همه مسلمانان را به قیام دعوت کرد. اینها از اسلام نیست . اسلام سلطنت و ولایتعهدى ندارد.
اسلام راآلوده مى کردند
سید الشهداء علیه السلام چون دید اینها دارند مکتب اسلام را آلوده مى کنند با اسلام خلافت اسلام ، خلافکارى مى کنند و ظلم مى کنند و این منعکس مى شود در دنیا که خلیفه رسول الله دارد این کارها را مى کند، حضرت سیدالشهداء تکلیف براى خودشان دانستند که بروند و کشته هم بشوند و محو کنند آثار معاویه و پسرش را.
 مقابلهبا سلطان جائر
سید الشهداء علیه السلام وقتى مى بیند که یک حاکم ظالمى ، جائرى در بین مردم دارد حکومت مى کند، تصریح مى کند حضرت که اگر کسى ببیند که حاکم جائرى در بین مردم حکومت مى کند، ظلم به مردم مى کند باید مقابلش بایستد و جلوگیرى کند هر قدر که مى تواند با چند نفر، با چندین نفر که در مقابل آن لشکر هیچ نبود.
 یزید ملت را استثمار مىکرد
یزید هم یک قدرتمند بود یک سلطان بود و - عرض مى کنم که - همه بساط سلطنت را یزید داشت ، بعد از معاویه او بود دیگر، حضرت سیدالشهداء به چه حجت با سلطان عصرش طرف شد؟ با ضل الله طرف شد؟ ((سلطان را نباید دست زد)) به چه حجت با سلطان عصرش طرف شد؟ سلطان عصرى که شهادتین را مى داد و مى گفت که من خلیفه پیغمبر هستم . براى اینکه یک آدم قاچاق بود، براى اینکه یک آدم بود که مى خواست این ملت را استثمار کند، مى خواست بخورد این ملت را، ملت را مى خواست خودش بخورد و اتباعش بخورند.
اگر حسین (ع)بیعت مى کرد...
رسالت واقعى ویژه آن حضرت ، او را دعوت به قیام در برابر ستم و فریب حاکم مى کرد.
گرچه در آن ، شهادت خود و یاران و اسارت خاندانش قطعى مى نمود، اما این کمترین بهایى بود که براى نجات دین مى بایست ، پرداخت ؛ چرا که سرکشان تجاوزکار اموى به ویژه سرکرده آنها معاویه با انواع فریب و تطمیع و دیگر شگردهاى ابلیسى به گونه اى شخصیت کاذب خویش را در دل هاى ساده اندیش ، جا زده بودند که بسیارى ، آنان را بر حق و امیر المؤ منان علیه السلام و فرزندان گرانمایه و شیعیانش را بر اثر بمباران تبلیغاتى رژیم اموى ، به ناحق مى پنداشتند؛ تا آنجایى که ناسزاگویى و اهانت به آن حضرت را جزء نماز جمعه ساختند.
کار دجال گرى این بدعتگزاران رسوا، به جایى رسید که یکى از قربانیان فریب که در نماز جمعه ناسزاگویى به پیشواى عدالت و انسانیت را فراموش ‍ ساخته و به مشعر رفته بود، هنگامى که در بیابان خشک و سوزان به یاد آورد، در همان نقطه توقف و بدعت فراموش شده را قضا کرد و براى جبران آن در همانجا مسجدى بنیاد کرد و آن را ((مسجد ذکر)) نام نهاد!
با این طوفان فریب و بیداد، اگر امام حسین علیه السلام نیز با آنان دست بیعت مى فشرد و تسلیم مى گشت ، دیگر اثرى از دین خدا بر جاى نمى ماند و توده هاى مردم مى پنداشتند که آنان به راستى جانشین پیامبرند و در میان امت ، کسى مخالف شیوه ابلیسى آنان نیست در حالى که پس از قیام امام حسین علیه السلام بر ضد سیاست تجاوز کارانه و شیطانى آنان و شقاوتى که نسبت به او و خاندان وحى و رسالت روا داشتند، مردم یکه خوردند و از خواب غفلت بیدار و به پلیدى و گمراهى زمامداران اموى پى بردند و به خوبى دریافتند که آنان سیاست بازانى جاه طلب و شاهانى قدرت پرست و تجاوزکاراند، نه چنانکه مدعى بودند:
حجت هاى خدا و جانشین پیامبر! و درست اینجا بود که به برکت قیام و دعوت توحیدى و شهادت حسین علیه السلام دین حق ، بار دیگر آشکار و بدعت هاى سیاه اموى که به عنوان دین ، به خورد خلق الله مى دادند، بر ملا شد.
آرى ! این رسالت عظیم و مسئولیت بزرگ و وظیفه و برنامه حقیقى امام حسین علیه السلام بود...

 

/ 0 نظر / 13 بازدید